سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1395 @ 10:43

دورتربه تو

ازساعت نه شب وفریادبادها
آرام توی بستربی اعتمادها

تاریک شدتمام وجودم به حدمرگ
دنیاگرفت و یک شبه یک چیزمرده بود

اینجازنی به غربت ویرانه های شهر...
درکوچه های غمزده، تبریزمرده بود

اینجازنی به وسعت شعروشب و شراب
درخاطرات خسته ی پاییزمرده بود

ازساعت نه شب و رفتن به سمت گور
ازسرخی نگاه توبه سال های دوووووووووور

ازآن طرف تهاجم هیزکلاغ ها
ازاین طرف مترسک جالیزمرده بود

قلب من از حماقت تهران ِبعد ِجنگ
قلب تو زیرحمله ی چنگیزمرده بود

چیزی نمانده ازغم نسل ترانه سوز
آینده ازگذشته ی خونریزمرده بود

دنیادوروز بود...ولی، نه که قرن هاست،
ازاین همه نیاااااااااااااااااااااز،
                                 خدانیز مرده بود!!

آخرهوای بوسه ی شیرین چه می شود؟
این بغض بی بهانه ی سنگین چه می شود؟!

این بتکده به عشق تو، ویرانه می شود
پروانه ازهوای تو دیوانه می شود

ازساعت نه شبِ پشت نقاب ها
ازهیبت جنون تو در رختخواب ها...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده