X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1395 @ 14:39

خون می چکی از لحظه ی طوفانی یک زن
ازروسری آبیِ گلداردرباران
ازقلب بی سامان ته یک شهر بی مقصد
ازسالهای تلخِ یک احساس بی پایان

دستام با گرمای دستانت غزل می بافت
چشمان شمس ات بردل تبریزمن افتاد
چشمان توزیباترین مفهوم بودن بود
وقتی زنی آهسته قلبش رابه توواداد

حالامن و پیچ وخم این راه ناآباد
افتاده ام ازیک فرود مشترک باتو
حالامن و موسیقیِ«عشقی که شیرین» است
درقصه ی بودونبود مشترک باتو

سرمیکنم شب رادوباره باتو - تنهایی
شاید که من ته مانده ی آن عشق دیروزم
نامردی ات راروبکن،وقت جنون بازی ست
این روزهااندازه ی لبهات می سوزم!

حالازنی باسیلی دل کندنت سرخ است
حالاتوکه جان میکنی برآخرین سیگار...
شرمنده ازرسم ورسوم«آرزو»داری ت،
دارم تمامت میکنم برنعش این دیوار!!

وقتی نباشی زندگی مرگی ست ناباور
باید ببخشی شعرتواین بارهم غم داشت
ماندم میان این همه دلگرمی سرخوش،
دنیافقط یک بوسه ی سردتوراکم داشت؟!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده