X
تبلیغات
زولا
جمعه 14 خرداد‌ماه سال 1395 @ 00:41

ازجاده های مه آلود

من شب نفرت ودردم، تودعای سحری
من پرازجنگل زرد وتوصدای تبری

یک نفرخون به جگر،دوست ترت داشت ولی
رفته ازدست، نبیند که تو هم کوروکری

هرکجایی ته این جادّه هاچیزی نیست
شک ندارم که به اندازه ی دنیا پکری

این جهان شعله ندارد که سرش گرم شویم
تا کمرسوخته ام، محض خدا،بی خطری؟

توکه هرسرخوشی ات تا ته دود و لجن است
از نفسهای غزل-پارگی ام خسته تری؟

این که بد نیست، فقط بازی گرگم به هواست
چشم بگذارم و این حنجره ام رابدری

بین آغوش پریشان تومُردن تا کی؟
چشم بگذارم و من را به جهنم ببری؟؟؟

بی تو باشم که غمی نیست ته این قصه
حتم دارم که برای تو کسی،زاده خری!

هرچه بدباشی و بدتر که ...[جهنم جا نیست]
این همه با منِ سودابه صفت، بی پدری؟!

با قدمهای تو میشد به کسی فکر نکرد
با قدمهای تو بین همه ی دربدری...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده