پنج‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1395 @ 01:55

حال تبریز بد است ای همه خوش باوری ام
مانده ام بایرقان اگر، اما چه کنم؟
بد به حال ِتوو هر عشق که آغازگر است
توی پوسیدگی لاشه ی فرداچه کنم؟

بابدیهای تودنیا ،نفسش بند آمد
ازته قلب توهر بی کس و بی جان می ریخت
قصه ی یوسف درمانده ته چاه نبود
«آرزو»خون شدو ازنشئه ی تهران می ریخت!

شعرها که غم تب /دار نمی فهمیدند
شعرها که نفس گرم تو... ازدور خوش است
شعرها که بغل تند تو...اصلا بی جاست
این وسط بردن عشق تو لب گور خوش است!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده