چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395 @ 00:42

چه شورانگیز

بی بهانه

چهارباغ نگاهت

افتاده بر ورق های خیس...


بردیوارهای بلند تنهایی ام..

بیاویز

آن سوی پنجره ها

فریادت میکنم.


دستم به خاک رسیده از تنت

از سرخی کدام شررگاهی

که هرچه آتش میزنم

به جهنمت نمی رسم؟!


...


طلوع کن

ازهمان خدایی 

که زاده شدی

توی چشمهام.


آن سالهای دور 

گذشته از سرم

زنده ای

چون لبهای یاد

خیس وبارانزده

برلبم.


زیرقدمهای شب

اتاقی خاموش

حسی عرق آلود

                     ازتبت

ابرهای پراکنده

                     پشت پنجره

می افتد

-آرام-

سایه ای

برغزلهای فراموش شده...




آرزونوشت:

منویادت میاد؟!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده