سه‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1395 @ 18:21

ازجاده های چشم به راه

آن شب صدای گریه ی زن بود

دربغض های خسته ی باران

پاییزرابدون تو می ریخت

درکوچه های خلوت تهران

 

درمظهر قصیده ی چشمت

نقش زنی ست غمزده ،باشعر

فریادی از تبسم ِبی روح

لبهای سرخ ِنم زده باشعر

 

نقش زنی که داشت غزلوار

برنعشِ مردخاطره می شد

ازخودتورابرید ،ولی باز

بازخم عشق ،باکره می شد

 

فرجام فصل وحشی عشقت

خون- پاره های آتش و سنگ است

می فهممت، پرنده ی زخمی!

حالادلت برای که تنگ است؟!

 

لطفا نگو، دوباره ببخش ام ...

باتیرها به قلب  تو، خوردن!

درسرزمین حسرت ونفرت

ازشوکران خون تو،مردن!

 

میفهممت هنوز، عزیزم...

این یوسفی که رفته به چاهت،

دیگر نمی رسدبه تو اینبار

این جاده های چشم به راهت...

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
شمارنده