باز کم مانده تو را بیخود و مدهوش کنم
طبق عادت برسم، گُل بدهی، بوش کنم
اولش طعم سلامم به تو، عطراگین بود
عشق را من بلدم مثل تو مخدوش کنم؟
پای عاشق شدنم، هر که نمانده ست، بگو
پای عاشق شدنت، باده بده، نوش کنم
در هوای غم دلبستگی ات، تا دم صبح
با دل شمع بسوزم، به تو خاموش کنم
یک شبه خلقت جانانه به هم می ریزد
من اگر حرف دلم را که فقط گوش کنم
بعد از این در دل آتشکده ات، داغم کن
ترست این نیست، تو را باز فراموش کنم؟
باز رفتیم و تو هم جرات ابراز نداری، هر بار
باز گفتی که چه با این دلِ پر جوش کنم
آرزو حاجی خانی
31 اردیبهشت 1403
یک دره و طغیانی یک رود
موسیقی پیچیده در آفرود
اینجا هوای پلکها، ابری
آنجا هوای بوسه، مه آلود...
اینجا دلم از غصه ها، پرسوز
آنجا اگر چه عشق_باران بود
با آن همه خوبیِ دنیایت
سیرش شدم از آرزوها زود
از هر چه گفتم، باز هم رفتی
آن لحظه که،... آن لحظه ی بدرود
آرزو حاجی خانی
۱۵خرداد۱۴۰۳
«آن پیچکهای یاغی» دومین مجموعه چارپاره از آرزو حاجیخانی است. این دفتر، روایت زنیست که میان عشق و نامردمی، بودن و نبودن، و خاطراتی که رهایش نمیکنند، دستوپنجه نرم میکند. اشعار این مجموعه، با زبانی صریحتر و گاهی تلختر از دفتر اول، از دلزدگیهای عاشقانه، تنهاییِ شهریِ پرآشوب، و التماسهایی که بیپاسخ میمانند، میگویند.
«زندگی، مرگ؛ هر چه خواهد شد»
«من هم اگر پایش بیافتد، خوب نامردم!»
«حالا برای عشق خود خوابی ببین دیگر..»
«با رفتنت، تمام خیابان گریست و / هر ردپات، تا ته این کوچه درد شد»
«ناگهان آمدی و عشق، گره خورد به دل / چه نواها که غزلخوان تو بودم آن شب»
«این یوسفی که رفته به چاهت،
دیگر نمیرسد به تو، این بار»
«در سرخیِ مات نگاهت، عشق، زیبا بود؛
میخواستم ابری ته چشمان تو باشم...»
این مجموعه، فریادی دیگر از شاعری است که با چارپاره، پیچکهای یاغیِ دلش را به تصویر میکشد و از مخاطب میخواهد تا در این پیچوخمهای احساسی، با او همنفس شود.
مشخصات کتاب:
· تعداد اشعار: ۲۱ قطعه
· تعداد صفحات: ۹۲ صفحه
· قطع: رقعی
· ناشر: انتشارات سایهگستر
با همکاری کانون شاعران معاصر
· قیمت: ۱۰۰ تومان
«حالی به باغ نیست» شامل ۲۱ قطعه شعر در قالب چارپاره، سرودهٔ آرزو حاجیخانی است. این دفتر، روایت زنی است که از دلتنگیهای بیپایان، عشقهای نافرجام و تنهاییِ میان شهر شلوغ میگوید. زبانی صمیمی و تصاویری ناب، اشعار را به آیینهای برای تأمل تبدیل کرده است.
«غیر از تو چیز دیگری از من نمانده است / روزی تمام میشوم این ماجرات را...»
«از این وداع، چه چیزی به یادگاری ماند... / به غیر از این که برایم عزیزتر بشوی!»
«گیرم که همقبیلهی هر بد-سگی شوی / از چشم من بیفتی و از چشمِ زار عشق / خط و نشان نمیکشم این تیغ آخرست...»
«آن روزها گذشته که ایمان، به عشق بود...»
شاعر در این مجموعه، میان امید و ناامیدی، عشق و رهایی، و بودن و نبودن در نوسان است. «حالی به باغ نیست» فریادی است از زنی که در تقابل با سنتهای نانوشته، باورهایش را در قالب چارپاره جاری میسازد و مخاطب را به همذاتپنداری با لحظههای ناب و تلخ زندگی دعوت میکند.
مشخصات کتاب:
· تعداد اشعار: ۲۱ قطعه
· تعداد صفحات: ۹۲ صفحه
· قطع: رقعی
· ناشر: انتشارات سایهگستر
با همکاری کانون شاعران معاصر
· قیمت: ۱۰۰ تومان
در هر تبِ بی اختیار دل، رها ماندی
از آن همه حال نزار دل، رها ماندی
ماه من از بی خوابیِ چشم تو، سرخ آلود
در خاطر اندوه بار دل، رها ماندی
با اینکه در صحن نگاهت، عشق گم می شد
بی هیچ حرفی در مدار دل، رها ماندی
با هر چه رویای خیال انگیز در دنیا
در لای هر نقش و نگار دل، رها ماندی
در من همه کهنه پرستی هات، یادم هست
ای آنکه با هر نو نوار دل، رها ماندی
با سنت و رسم رهایی، آتش افکندی
با داغ بر ایل و تبار دل، رها ماندی
بعد از زمستانی که دل در سوزها غلتید
از روزهای نو بهار دل، رها ماندی
یک زن تمام هستی اش را در هوایت باخت
با بدترین حال از قمار دل، رها ماندی
یک جرئه از این عشق، در جانت چه ها کرده
چون چشمههای خوش گوار دل، رها ماندی
باران، دلم را در هوای بغض می بارید
با اشکهای زار زار دل، رها ماندی
گاهی اگر چه سوزهایت پشت هم می زد
با زخمهی ناسازگار دل، رها ماندی
عشق تو از دیوانگی تا هر کجا رویید
در مزرعهی بی حصار دل، رها ماندی
روزی نگاهت را قسم می خوردم از بس که
چشمان من را در غبار دل، رها ماندی
کبریت میگیرد نگاهت بر دلم امشب
اینگونه از هر انفجار دل، رها ماندی
بی آب و دان در عشق، دل را تا تباهی برد
چون تو، عقابی در شکار دل، رها ماندی
ایمان تو، با بیخداییهات، بهتر نیست؟
با وسوسهها در کنار دل، رها ماندی
از عذرخواهیهای بعد از خونِ دل خوردن
در سالهای بیقرار دل، رها ماندی
این عشق تا هر استخوانت را تبر میزد
حتی میان تار و مار دل، رها ماندی
حس تو با خاکستر دل، غرق طوفان شد
در لابلای ریگزار دل، رها ماندی
از گوسفندانم که چوپانی ت، گرگش زد
در قصههای ناگوار دل، رها ماندی
حال مرا بی عشق تو، عالم عزادار است
با قبض روحی از فشار دل، رها ماندی
آنقدر با بی آرزویی هم دلت گرم است
بر سردی سنگ مزار دل، رها ماندی
هر جا تو را از سادگی ام، منتظر بودم
ای آنکه با هر اضطرار دل، رها ماندی
جان و تنم را در خودت، با اشک سوزاندی
با زخمهای بیشمار دل، رها ماندی
این روزها، بیماری عشقت جهان گیر است
با این غمِ واگیر دار دل، رها ماندی
آرزو حاجی خانی
23اسفند1404